تبليغاتX

*
*
*
*
*
*
*
..:: حــــــــــس پــــــــــرواز ::..
تنهایم در خلوتی صدایی نیست که ترانم را خواستن باشد یا نسیمی که طراوت شبنم را ترانه کند

    شب دلتنگی
 قصه گوی خاطـــره قصه هاتو کی شــنید
بگو از پرنـــده ای که یه شب فردارودید
بگو از زمستونـــــی که می شـد غرق بهار
از طلوع عطر یاس توی دشـــت لاله زار
بگو از آییـنه هــــــا بگـو از اون همه یــاد
 بگو از خنــده گل که دیگه رفته به بــــاد
     از شب ستاره هـــــا از روزای انتظـــــــار
  از لباس سـبز عشق از یه قلب بی قــــــرار 
   اون روزاکه کوچه ها پر بود از بـوی بهشت  
تو بگو چراکســی قصــــه هاتو ننوشـــت    
اون روزا دلهای مــا واسه کینه جا نداشت
دستای مهربونـــی گلهای خنده میـکاشت
اون روزا که عاطفـه زیر گنبـــــد کبـــود
مثل دست عاشقان این همه تنهــا نبـــــود
قصه گوی خـــاطره حرف بیــداری بگــو
قصه های گمشـده حتی تکـــراری بگــو
از شب شرجی و مـه قصه ســــاحل و مهـر
قصه سرخ سفـــــر قصــــه آبـی عمـــر
قصه از دریا بگـــــو قصه از ماهی بگـــو  

می پرسد راننده ٫اهل شهرستانی؟

بی خیال ادب٫ چند نامزد داری؟

می رسم  شهر قرن بیست وخوردیی..

همکارم عیدانه میدهد ٫اکس می گوید :تافی ..

لباس نخریدم ٫می گویند بی کلاسی

لباسهای ایدز٫حراجی

تن مانکن های استرلیزه !

دنبالم می دود پسرکی ..

گل سریه ..گل سری...

ساخت استخوانهای مارکدار مرده ایی..

دور هم خانواده ایی ...آقا مصاحبه؟

بفرما تریاک و پنیری ..

سال نو شد ٫بی هیچ عکس و متنی..

دستفروشی پایم ٫کیفم را گدایی ..

همکارم می گوید :بنویس چیزهای..

فقط اینکه خالی نباشه

ستون بهاری ...!

                              (آرزو عزیز)

دیرزمانی ست ٫برایت هیچ ننوشته ام

دل تنگی خود رادرآیینه یاد تو٫ خیره نمانده ام

شاید که٫ازلرزش دوباره این دل٫واهمه داشته ام

راستی٫

میدانستی من هنوز می ترسم....

عهدبسته بودم سکوت را از" سنگ دم فرو بسته" بیا موزم

دیرزمانی ست گونه هایم٫نافرمانی می کنند ٫اشک ها را دعوت می کنند

زمانی که جرات" دوباره داشتن" ترا به خود دادم ٫ به جای اشک رنج بردم

بگذارآنکس که ترا از دست داده است در کنارگوردوستی از دست رفته

ناله های تلخ دلتنگی سر دهد٫و اینجا من باز برایت می نویسم

راستی٫

تو میدانی حقیقت اندیشه های من چیست؟....

غمهای زندگی من٫درآغاز و پایان این جاده٫همچون مستی سردرگم اند

سستی و نا امیدیست که مرا به زمین میخکوب می کند

به نیستی و فنا می کشاند٫توده ای استخوان خسته وروحی هراسان

مجسمه سرد و مرمرین من!٫شکسته های روح تو و من همزادنند

یاد تو در این روزهای سردر گم جوانی

همچون غریقی ست که به تنها سنگ خاموش

چنگ میزند وبه راز و نیاز می نشیند

راستی٫

نمی خواهم هیچ چیز بدانم

نمی خواهم هیچ چیز بگوی

تنها برایت می نویسم...............

+ كنار جاده بنفش كودكيم را ديدم   بیست و دوم فروردین 1386   دل نوشته هاي ... سـعید اسـفندی | 

    به روی گونه تابیدی و رفتی
مرا با عشق سنجیدی و رفتی
تمام هستی ام نیلوفری بود
تو هستی مرا چیدی و رفتی
کنار انتظارت تا سحر گاه
شبی همپای پیچک ها نشستم
تو از راه آمدی با ناز و آن وقت تمنای مرا دیدی و رفتی
شبی از عشق تو با پونه گفتم
دل او هم برای قصه ام سوخت
غم انگیزست توشیداییم را
به چشم خویش فهمیدی و رفتی
چه باید کرد این هم سرنوشتی ست
ولی دل رابه چشمت هدیه کردم
سر راهت که می رفتی تو آن را به یک پروانه بخشیدی و رفتی
صدایت کردم از ژرفای یک یاس
به لحن آب نمنک باران
نمی دانم شنیدی برنگشتی
و یا این بار نشنیدی و رفتی
نسیم از جاده های دور آمد
نگاهش کردم و چیزی به من نگفت
توو هم در انتظار یک بهانه
از این رفتار رنجیدی و رفتی
عجب دریای غمنکی ست این عشق
ببین با سرنوشت من چها کرد
تو هم این رنجش خکستری را
میان یاد پیچیدی و رفتی
تمام غصه هایم مثل باران
فضای خاطرم را شستشو داد
و تو به احترام این تلاطم
فقط یک لحظه باریدی و رفتی
دلم پرسید از پروانه یک شب
چرا عاشق شدی در عجیبی ست
و یادم هست تو یک بار این را
ز یک دیوانه پرسیدی و رفتی
تو را به جان گل سوگند دادم
فقط یک شب نیازم را ببینی
ولی در پاسخ این خواهش من
تو مثل غنچه خندید و رفتی
?دلم گلدان شب بو های رویا ست
پر است از اطلسی های نگاهت
  
alt

تو مثل یک گل سرخ وفادار
کنار خانه روییدی و رفتی
تمام بغض هایم مثل یک رنج
شکست و قصه ام در کوچه پیچید
ولی تو از صدای این شکستن
به جای غصه ترسیدی و رفتی
?غروب کوچه های بی قراری
حضور روشنی را از تو می خواست
تو یک آن آمدی این روشنی را
بروی کوچه پاشیدی و رفتی
کنار من نشستی تا سپیده
ولی چشمان تو جای دگر بود
و من می دانم آن شب تا سحرگاه
نگارن را پرستیدی و رفتی
نمی دانم چه می گویند گل ها
خدا می داند و نیلوفر و عشق
به من گفتند گل ها تا همیشه
تو از این شهر کوچیدی و رفتی
جنون در امتداد کوچه عشق
مرا تا آسمان با خودش برد
و تو در آخرین بن بست این راه
مرا دیوانه نامیدی و رفتی
شبی گفتی نداری دوست من را
?نمی دانی که من ن شب چه کردم
خوشا بر حال آن چشمی که آن را
به زیبایی پسندیدی و رفتی
هوای آسمان دیده ابریست
پر از تنهایی نمنک هجرت
تو تا بیراهه های بی قراری
دل من را کشانیدی و رفتی
پریشان کردی و شیدا نمودی
تمام جاده های شعر من را
رها کردی شکستی خرد گشتم 
   تو پایان مرا دیدی و رفتی?؟   

چرا وقتی که آدم تنها میشه .… 

غم و غصه اش قد یک دنیا میشه .…

میره یک گوشه پنهون می شینه .…

اونجا رو مثه یه زندون می بینه .…

غم تنهایی اسیرت میکنه .…

تا بخوای بجنبی پیرت میکنه .…

وقتی که تنها میشم اشک تو چشام پر می زنه .…

غم می آید یواش یواش خونه ی دل در میزنه .…

یاد اون شبها می افتم زیر مهتاب بهار .…

توی جنگل   لب چشمه می نشستیم من و یار .…

غم تنهایی اسیرت میکنه .…

تا بخوای بجنبی پیرت می کنه .…

می گن این دنیا دیگه مثه قدیما نمیشه .…

دل این آدما زشته دیگه زیبا نمیشه .…

اون بالا باد داره زاغه ابرارو چوب میزنه .…

اشک این ابرا زیاده ولی دریا نمیشه .…

غم تنهایی اسیرت میکنه .…

تا بخوای بجنبی پیرت میکنه .…

بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم 

در نهانخانه ي جانم گل ياد تو درخشيد

باغ صد خاطره خنديد

عطر صد خاطره پيچيد  

يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم

پرگشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم

تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت

من همه محو تماشاي نگاهت

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فرو ريخته در آب

شاخه ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ  

يادم آيد : تو به من گفتي :

از اين عشق حذر كن!

لحظه اي چند بر اين آب نظر كن

آب ، آئينه عشق گذران است

تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است

باش فردا ،‌ كه دلت با دگران است!

تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن! 

با تو گفتم :‌

"حذر از عشق؟

ندانم!

سفر از پيش تو؟‌

هرگز نتوانم!

روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد

چون كبوتر لب بام تو نشستم،

تو به من سنگ زدي من نه رميدم، نه گسستم "

باز گفتم كه: " تو صيادي و من آهوي دشتم

تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم

سفر از پيش تو هرگز نتوانم، نتوانم...! 

اشكي ازشاخه فرو ريخت

مرغ شب ناله ي تلخي زد و بگريخت!

اشك در چشم تو لرزيد

ماه بر عشق تو خنديد،

يادم آيد كه از تو جوابي نشنيدم

پاي در دامن اندوه كشيدم

نگسستم ، نرميدم  

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب هاي دگر هم

نه گرفتي دگر از عاشق آزرده  خبر هم

نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم!

بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم 

 


 

+ كنار جاده بنفش كودكيم را ديدم   بیست و نهم دی 1385   دل نوشته هاي ... سـعید اسـفندی | 

هرگاه دفتر محبت را ورق زدي و هرگاه زير پايت خش خش برگها را احساس كردي هرگاه در ميان ستارگان آسمان تك ستاره اي خاموش ديدي براي يكبار در گوشه اي از ذهن خود نه به زبان بلكه از ته قلب خود بگو: يادت بخير

  عاشقت بودم و ديوانه حسابم کردي آشنا بودم و بيگانه خطابم کردي گفته بودم چو بيايي غم دل با تو بگويم چه بگويم، که غم دل برود تا تو بيايي

آنکس که مي گفت دوستم دارد عاشقي نبود که به شوق من امده باشد رهگذري بود که روي برگهاي خشک پاييزي راه مي رفت صداي خش خش برگها همان اوازي بود که من گمان مي کردم ميگويد: دوستت دارم

 

  تنها ئیم نشسته در انتظار آرزو
ساحل نشین عشقم ودر فکر جستجو
درهر طرف نگاه کنم موج اضطراب
همراه با من اند زتنها ئیم مگو
پر واز لحظه هاست به سیر نگاه من
این دل هوای مهر ومحبت کند از او
فریاد ها شکسته به پرواز آسمان
پنهان به باده گشته خمار همین صبو
در سر زمین مزرع قلبم جوانه زن
آراستم به خلوت عشق تو آبرو

شمعم به بزم سوختگان گریه میکنم

پر وانه سان بیا وبه بین روشنای او

در انتظار وعدهء فردا نشسته ام

بی هوده نیست چشم براهت به گفتگو

دیری شده است بغض گلویم گرفته است

فریاد اگر کشم ز سرا سیمگی...  مگو

مجنون عشق جامهء احرام او کفن

پیش از نماز خون دلش را کند وضو

با قعده وقیام ورکوعم  چو کار نیست

یک سجده ام بس است گذارم به پات رو

وی آرزوی زندگیم مایهء حیات!

جان میدهم به پای تو ای دلبر نیکو

+ كنار جاده بنفش كودكيم را ديدم   بیست و هشتم دی 1385   دل نوشته هاي ... سـعید اسـفندی | 

ا ی عشق واقعی چگونه ستایشت کنم در حالی که قلبت از محبت بی نیاز است چگونه ببوسمت وقتی که عشقت در وجودم جاری می شود / بگذار نامت را تکرار کنم نامت زیباست دلنشین است / چه داشته ای که اینگونه مرا طلسم کرده ای ؟ / من اینگونه نبودم تو عشق را با من اشنا کردی / تو هوای دلم را با طراوت کردی / زمانی که با تو هستم به اسمان بی کران پرواز می کنم / پس بدان دوستت دارم اگر چه پایان راه را نمی دانم .
نمی دونستی از تاریکی می ترسم همیشه سیاه می پوشیدی / داشتم به تاریکی عادت می کردم سفید پوشیدی و رفتی .

دارم صدات می کنم می شنوی ؟ / دارم خواهش می کنم می شنوی ؟ / دارم میگم خسته ام " مهم نیست برات ؟ / دارم میگم تنهام دلت نمی گیره ؟ ؟ ؟
سیاهی دو چشم تو شب سیاه غصه شد / نگاه مهربان تو چه زود تلخ و خسته شد / چه زود رفتی از کنار من امید روزهای دور / و حرفهای عاشقانه ات دروغ شد افسانه شد .

هرکی عاقله غمی داره / روزگار درهمی داره / عاشق نشدی تا بدونی / نفرت هم عالمی داره .
تو را نمی توانم از زندگی ام پاک کنم چون پاک هستی / نمی توانم تو را خط خطی کنم که ان وقت در زندان خط هایم برای همیشه ماندگار می شوی و وقتی که نیستی بی رنگی
روزهایم را با مداد رنگی های یادت رنگ می زنم .

زندگی چیدن سیبی است که باید چید و رفت " زندگی تکرار پاییزی است که باید دید و رفت " زندگی رودی است جاری " هر که اومد کوزه ای شادمان پر کرد و مشتی اب نوشیده و رفت " قاصدک این کوی خانه به دوش روزگار "کوچه گردیهای خود را زندگی نامید و رفت .

لحظه جدایی هنگامی که در چشمانت می نگرم غم های جهان را از یاد می برم و هنگامی که مرا در اغوش عشق می گیری احساس می کنم به جز تو کسی رو دوست ندارم " وقتی که گریه می کنم تو را در میان اشکهایم میبینم " ولی اشکهایم را پاک می کنم تا کسی تو را نبیند .

چشمانت را برای زندگی می خواهم " اسمت را برای دلخوشی می خوانم " دلت برای عاشقی می خواهم " صدایت را برای شادمانی می شنوم " دستت را برای نوازش ?و پایت را برای همراهی می خواهم " عطرت را برای مستی می بویم " خیالت برای پرواز می خواهم و خودت را نیز برای پرستش .

چشمانت را برای زندگی می خواهم " اسمت را برای دلخوشی می خوانم " دلت برای عاشقی می خواهم " صدایت را برای شادمانی می شنوم " دستت را برای نوازش ?و پایت را برای همراهی می خواهم " عطرت را برای مستی می بویم " خیالت برای پرواز می خواهم و خودت را نیز برای پرستش .

شراب را دوست دارم چون رنگ خون است " خون را دوست دارم چون در رگ جریان دارد " رگ را دوست دارم چون جایگاه توست .

اگه یک روز فکر کردی نبودن یه کسی بهتر از بودنشه چشمات رو ببند و اون لحظه ای که اون کنارت نباشه و به خاطر بیار " اگه چشمات خیس شد بدون داری به خودت دروغ میگی و هنوز دوستش داری

گفتی شتاب رفتن من از برای توست ،آهسته تر برو که دلم زیر پای توست

هر چی فکر کردم دیدم هیچی بهتر از دوست داشتن نیست چون همیشه در دوست داشتن منطقی حاکم است که انسان براحتی به ارزش والائی میرسه .
پس ارزو میکنم که دوست داشتنت زیبا و بی ریا باشد و همیشه بتونی دوست بداری

+ كنار جاده بنفش كودكيم را ديدم   هجدهم آذر 1385   دل نوشته هاي ... سـعید اسـفندی | 

من غروبي زرد و خستم كه ز تو خاليه دستم
عاشقم پاييزي از درد، دل به امواج تو بستم
تو يه عمره تب عشق و در نگاه من مي بيني
ولي با صخره و ساحل باز به گفتگو مي شيني
خورشيد طلايي من تو دلت همش مي ميره
تن سرد آبي تو من و از خودم مي گيره
كاش رو خاكستر قلبم تو يه روزي پا بذاري
اين تن سوخته از عشق و با خودش تنها نذاري
من مي خوام قصه ي عشق و توي گوش تو بخونم
توي اعماق وجودت غرق بشم پيشت بمونم
تو به ژرفاي زميني من تو قلب آسمونم
ولي من فاصله ها رو مي شكنم از دل و جونم
دل تو آبيه اما دل من رنگ خزونه
لحظه ي به تو رسيدن خط آخر جنونه
كاش رو خاكستر قلبم تو يه روزي پا بذاري
اين تن سوخته از عشق و با خودش تنها نذاري
دل تو آبيه اما دل من رنگ خزونه
لحظه ي به تو رسيدن خط آخر جنونه

بیتو من اطاق بی پنجره ام
مثل انگشتر گم کرده نگین
بیتو من جاده بیمسافرم
مثل ادمک اسیرم رو زمین
من یه تک درخت پیر شوره زار
که پر از رخوتو بیهودگیم
تو پر از ستاره و سپیده ای
ای طلوع روز اسودگیم
ابر دلتنگم بارون نمیشم
زخم کهنم که درمون نمیشم
بیتو خاموشمو سردم مثل شب
از نگاه گرم تو جون میگیرم
بیتو پوچم خالیم مثل هوا
که یه روزی زیر بارون میمیرم
کاشکی بارون میشد این ابر سیاه
که بباره روتن خسته من
زندگی بیتو برام جون کندنه
ارزومه مردن و رها شدن
ابر دلتنگم بارون نمیشم
زخم کهنم که درمون نمیشم
بیتو خاموشمو سردم مثل شب
از نگاه گرم تو جون میگیرم
بیتو پوچم خالیم مثل هوا
که یه روزی زیر بارون میمیرم
کاشکی بارون میشد این ابر سیاه
که بباره روتن خسته من
زندگی بیتو برام جون کندنه
ارزومه مردن و رها شدن

 

All ruined,just glimpse in your eyes

All gone and you ate it alive

I'm sitting here all alone

In this oblivion I created for my own

I Feel so numb and cold

I feel no one wants me to grow

Yet another year is just pass and go

And I still just lay there

And let these cild,steel,tears

run down my cheek

And stare vaguely at pillows and sheets

All alone.All alone.all alone.alone

I cant feel my own body

Laying there,lifeless

 

+ كنار جاده بنفش كودكيم را ديدم   شانزدهم آذر 1385   دل نوشته هاي ... سـعید اسـفندی | 

اشک من پیرهنتو تر کرده
همه جا عطر تو پیچیده ولی
دل دیگه غربتو باور کرده
مثل اون پرنده شکسته بال
دل من بعد تو بی لونه شده
با تو بیقراره و بی تو بیقراره
دل من راست راستی دیوونه شده
امشب هم میون این
خاطره های سردم
بی رمق دنبال اون
حادثه ای میگردم
که نفهمیدم وکی کجا
تو رو ازم گرفت
دست تو جدا شد و
نگاهتو گم کردم
چرا باید وقتی خونه دلت متروکه
واسه در زدن بازم دنبال یک بهونه گشت
وقتی راه نداره چشمام
به حریم قلب تو
چه جوری میشه پی یه فرصت دوباره گشت
اشک من پیرهنتو تر کرده
همه جا عطر تو پیچیده ولی
دل دیگه غربتو باور کرده
امشب هم میون این
خاطره های سردم
بی رمق دنبال اون
حادثه ای میگردم
که نفهمیدم وکی کجا
تو رو ازم گرفت
دست تو جدا شد و
نگاهتو گم کردم
چرا باید وقتی خونه دلت متروکه
واسه در زدن بازم دنبال یک بهونه گشت
وقتی راه نداره چشمام
به حریم قلب تو
چه جوری میشه پی یه فرصت دوباره گشت
اشک من پیرهنتو تر کرده
همه جا عطر تو پیچیده ولی
دل دیگه غربتو باور کرده

كاشكی تاريكی می رفت فردا می شد
صبح مي شد چشمون تو پيدا می شد
لب های ناز تو با قصهء عشق
مثل گلهای بهاری وا می شد
تا دلم شكوه رو آغاز مي كنه
ديگه اشكم واسه من ناز می كنه
يادته قول دادی پيشم می مونی
قصه ي عشق زير گوشم مي خوني
نمی دونست دل واموندهء من
كه تو رسم بي وفايي مي دوني
تا دلم شكوه رو آغاز مي كنه
ديگه اشكم واسه من ناز مي كنه
هنوز از عشق تو لبريزه تنم
عاشق چشمون ناز تو منم
نمي دونم چرا من هم مثل تو
نمي تونم زير قولم بزنم
تا دلم شكوه رو آغاز مي كنه
ديگه اشكم واسه من ناز مي كنه

 بگذار کمی بگریم 

گاهي اوقات حتي فرار هم با عث نجات من نمي شود

بايد بود... بايد ديد ...بايد لمس كرد... شايد اين تنها حقيقت زندگي من باشد

و شايد تنها تصورم از مرگ

دقايق با هر عبور زخمي را بر وجود نحيفم باقي مي گذارند كه حتي گذر زمان هم آنها

 را مرحم نمي شود نمي دانم چرا زنده ام ؟ شايد تنها دليل زنده بودنم و جود" اوست

" اوي" مهربان من ,در گذر كدام زمان پلك هايت باران را تجربه كرده

و مو هايت در گذر از كدام فصل سپيد شده

نكند در گذر گاه بودن در كنار من اينگونه شده اي؟ مي دانم فرزند خوبي برايت نبودم اما

اما هاي زيادي را بايد پاسخگو باشم نمي دانم در نبود او چه كشيدي اما مي دانم كه چه كشيدم

همان آه هاي شبا نه را مي گويم كه هر شب به آغوش آسمان مي پيوست كاش

آسمان خانه ي ما مي دانست كه اينجا ستاره اي سو سو نمي زند

و كسي را ميهمان آغوشش نمي كرد كه شباهنگام به دنبال ستا ره اش

بگردد زيرا اينجا ستاره ها خاموشند

نمي دانم كي بود اما بود رفتنش را مي گو يم ! يك...راستي تو بگو روز

بود يا شب؟ مگر براي تو فرق مي كند

او كه رفت ما جز سياهي چيز ديگري نديديم و اگر هم ديديم همان سياهي بود.

شايد ما بيهوده در تكا پوييم

شايد ما همان ياد فراموش شده اي باشيم كه تنها با باران آغاز مي شويم

زماني كه غبار از سنگ قبر كهنمان شسته مي شود تا نام فراموش

گشته مان از پس فصل هاي اندوه نمايان شود

شايد تمام زند گي يك حسرت باشد و زند گي تنها زند گي

امرز ما با هم مي نشينيم چشم به راه و روزهايمان در چيزي شبيه انتطار

خلاصه مي شود و هرگز به اين فكر نمي كنيم كه كدام قسمت سرنوشت

 ما را به اين سمت سوق داده ؟ راستي تو مي داني ما براي چه زنده ايم

 

روي كاغذ آمد به قلم حس پرواز

.

+ كنار جاده بنفش كودكيم را ديدم   هشتم آذر 1385   دل نوشته هاي ... سـعید اسـفندی | 

 

تو نيستي كه ببيني  چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاري است 
 چگونه عكس تو در برق شيشه ها پيداست چگونه جاي تو در جان زندگي سبز است
هنوز پنجره باز است تو از بلندي ايوان به باغ مي نگري
درخت ها و چمن ها و شمعداني ها به آن ترنم شيرين به آن تبسم مهر
به آن نگاه پر از آفتاب مي نگرندتمام گنجشكان كه درنبودن تو
  
 مرا به باد ملامت گرفته اند ترا به نام صدا مي كنند
هنوز نقش ترا از قراز گنبد كاج كنار باغچه زير درخت ها لب حوض
 
درون آينه پاك آب مي نگرند تو نيستي كه ببيني چگونه پيچيده است
طنين شعر تو مگاه تو درترانه من تو نيستي كه بيبني چگونه مي گردد
 
 نسيم روح تو در باغ بي جوانه من چه نيمه شب ها كز پاره هاي ابر سپيد
به روي لوح سپهر ترا چنانكه دلم خواسته است ساخته ام
چه نيمه شب ها وقتي كه ابر بازيگرهزار چهره به هر لحظه مي كند تصوير
 
به چشم همزدني ميان آن همه صورت ترا شناخته ام
به خواب مي ماندتنها به خواب مي ماند
 چراغ آينه ديوار بي تو غمگينند  
تو نيستي كه ببيني چگونه با ديواربه مهرباني يك دوست از تو مي گويم
  
تو نيستي كه ببيني چگونه از ديوار جواب مي شنوم
 
 تو نيستي كه ببيني چگونه دور از تو به روي هرچه ديرن خانه ست
غبار سربي اندوه بال گسترده است تو نيستي كه ببيني دل رميده من
 
 بجز تو ياد همه چيز را رهاكرده است غروب هاي غريب در اين رواق نيا
پرنده ساكت و غمگين ستاره بيمار است دو چشم خسته من در اين اميد عبث
 
 دو شمع سوخته جان هميشه بيدار است تو نيستي كه ببيني 

قاب عكس لخت خالي روي ديوار ميگه نيستي

همنفس بودي يه روزي ديگه نيستي ! ديگه نيستي  

تو ديگه نيستي و چشمات ديگه جاي گم شدن نيست 

 بي تو تن پوش ترانه مرهم زخماي من نيست

اگه مي موندي كنارم پابه پاي من مي سوختي 

آينه ي خاطره ها رو به يه گريه مي فروختي

تو بايد مي رفتي ‚ بانو ! موندنت سقوط ما بود 

 حالا دوري اماهستي ‚ اين تمام ماجرا بود 

 هنوزم وقتي شبام رو با ترانه مي گذرونم  

بهترين ترانه هام رو تو دل خودم مي خونم  

تو رو مثل يه ستاره اونور گريه مي بينم

 همه گلايه هام روتو يه لحظه پس مي گيرم

اگه موندي كنارم پا به پاي من مي سوختي

آينه ي خاطره ها رو به يه گريه مي فروختي

 

محراب

علی هست!

عدالت مُرد...

+ كنار جاده بنفش كودكيم را ديدم   پنجم آذر 1385   دل نوشته هاي ... سـعید اسـفندی | 

تقدیم به تو که هرگز نیافتمت به دنبالت می گردم

ای گمشده ی روزها و شبهای من ؟

نیستی؟کاش بودی تا سر بر شانه ات می گذاشتم... تا میگریستم ...

 ز دست این دنیای بی وفا

 که مرا اینگونه کرد ... آری ...کاش می یافتمت ...

 کاش چشمانم را می بستم و می گشودم

و تو را احساس می کردم...حال که نیستی هر جا هستی خوش باشی...

تنها نفس بکش چون من با تنفس تو زنده ام ... ای بهترینم....

 من هنوز به دنبال تو میگردم

وقتي به آسمون نگاه ميکني،

دوست داري کدوم ستاره مال تو باشه؟

به اوني که کم نور تره قانع باش چون اوني که پر نور تره را، همه نگاه مي کنن

همه را دوست داشته باش اما به 1 نفر عشق بورز

تو قلب همه باش اما قلبت مال 1 نفر باشه

گفتم تو شيرين مني؟گفتي تو فرهادي مگر؟------

گفتم خرابت مي شوم---گفتي تو ابادي مگر؟------

گفتم اسيرت مي شوم----گفتي تو ازادي مگر؟-----

گفتم صدايم مي شنوي؟----گفتي تو فريادي مگر؟-----

گفتم که من عاشق شدم گفتي تو دلداري مگر؟----

گفتم که رخه من ببين-----گفتي که زيبايي مگر؟------

گفتم که اين شعرم بخوان---گفتي که سلطاني مگر؟!؟

+ كنار جاده بنفش كودكيم را ديدم   سوم آذر 1385   دل نوشته هاي ... سـعید اسـفندی | 

                                              

پاييزامد

فصل سرد جدايي

اغاز برگ ريزان زرد

فوران غم ادم از هوش طبيعت

صداي ناله چكاوك

گنجشك بي لانه ... بي دانه

نم نم بارون رو صورت غم گرفته و دل شكسته

بخار غم روي شيشه اتاق تنها يي

بازي شاخه هاي لخت و عريان با دست تقدير باد

ببين

حس رفتن را در كوچ پرندگان مهاجر

كلاغهاي دزدهم امدند

سكوت ادمها

شوق بچه ها

ابرها

اه

پاييز امد ومن متولد شدم

اري من امروز متولد شدم

تولدي شوم

مرا هيچ كس يادش نبود

به راستي كه من بي سرزمينم

اه

پاييز را دوست دارم هر سال كه پاييز مي رسد

انگار من بوي نا له هاي هنگام تولدم را

از زوزه باد ميشنوم

انگار برگ ريزان زرد

ورقص شاخه هاي خشك وبي رمق

هل هله شادي تولد من است

انگاركه زرد قناري بازترانه تولدم را ميخواند

ترانه اي كه نويد يك غم تازه را هديه ميدهد

واشكي كه از چشمانم جاريست

بانسيم پاييزي صورتم را سرد مي كند

وپچ پچ جيرجيرك كه مي خواهد رازها رابرملا كند

ومن در راهي بي مسافر

ميروم ميرسم نميرسم گم ميشوم

به خودم ميلرزم سخت

وترس تمام گوشت تنم را به استخوان چسباند ه است

وقلب گرفته من كه بي حال مي تپد

مبهوتم از اين زندگي

از اين تولد

مرا كسي يادش نبود

اين بفض غريب

من خود به من ميگويم

تولدم مبارك

 

دیشب بازنتوانستم بخوابم

اشک وبغض برروح سرگردانم هجوم وحشتناکی اورده بودند

وتا حوالی سحربر پیکربی جانم خنجرمیزدند

اشک میریختم گریه کنان

این اولین شبی نبودکه نتوانستم بخوابم

اخرین شب تنهای من هم نخواهد بود

نمی دوانم چه چیزی را دراین دنیا گم کردم

که اینگونه پریشانم و میترسم

کاش یکی می امد و میگفت

گم شده ام چیست و کجاست

کلامی نمیگویم .

 چرا که کلمات نمی توانند همه احساسم را آنگونه که هستند بیان کند .

زيبايی عشق به سکوته نه فرياد

زيبايی عشق به تحمله نه خورد شدن و فرو ريختن

عشق خياليه که اگه به واقعيت برسه تمام شيرينيه خودش و از دست میده

عشق يه کويره که عاشق تشنه با رويايه سراب معشوق قدم به جلو ميزاره

عشق سخن گفتن با نگاهه

عشق اميد به رسيدن و ترس از نرسيدنه

برايعشقتمنا كن ولي خار نشو

براي عشق قبول كن ولي غرورتت را از دست نده 

براي عشق گريه كن ولي به كسي نگو

براي عشق پيمان ببند ولي پيمان نشكن

براي عشق جون خودتو بده ولي جون كسي رو نگير

براي عشقوصال كن ولي فرار نكن

براي عشقزندگي كن ولي عاشقونه زندگي كن

براي عشق بمير ولي كسي رو نكش

براي عشق خودت باش ولي خوب باش

برايعشقمثل شمع بسوز ولي نگذار پروانه ببينه

+ كنار جاده بنفش كودكيم را ديدم   یکم آذر 1385   دل نوشته هاي ... سـعید اسـفندی | 
 

 

 به زنده رود ، سایت بزرگ ایرانیان خوش آمدید.

کی میاد ؟ کی میاد ؟
اون عزیز من میاد
کی میاد ؟ کی میاد ؟
اون عزیز من میاد
صدا صداشه . خودشه خودشه
این همون صدای گرم و آشناشه
چجوری بهش بگم . دیگه خیلی دیر شده
صاف و ساده نیست دلم . یه بهونه گیر شده
چجوری بهش بگم دیگه گریه ام نمیاد
دل تو لاک خودشه . دیگه عشقو نمیخواد
کی میاد ؟ کی میاد ؟
اون عزیز من میاد
کی میاد ؟ کی میاد ؟
اون عزیز من میاد
صدا صداشه . خودشه خودشه
این همون صدای گرم و آشناشه
شایدم وقتی رسید . وقتی چشمام اونو دید
مثل روزای گذشته که دلم با غم عشقبازی میکرد
دل دوباره بشه عشاق . مثل اون وقتا که طنازی میکرد
شایدم وقتی رسید . وقتی چشماش منو دید
باز دوباره بشه عاشق . با نگاهش بده دنیا رو به من
پس نگیریم دلو از هم . به من و اون اگه دنیا رو بدن
کی میاد ؟ کی میاد ؟
اون عزیز من میاد
کی میاد ؟ کی میاد ؟
اون عزیز من میاد
صدا صداشه . خودشه خودشه
این همون صدای گرم و آشناشه
چجوری بهش بگم . دیگه خیلی دیر شده
صاف و ساده نیست دلم . یه بهونه گیر شده
چجوری بهش بگم دیگه گریه ام نمیاد
دل تو لاک خودشه . دیگه عشقو نمیخواد
کی میاد ؟ کی میاد ؟
اون عزیز من میاد
کی میاد ؟ کی میاد ؟
اون عزیز من میاد
صدا صداشه . خودشه خودشه
این همون صدای گرم و آشناشه
شایدم وقتی رسید . وقتی چشمام اونو دید
مثل روزای گذشته که دلم با غم عشقبازی میکرد
دل دوباره بشه عشاق . مثل اون وقتا که طنازی میکرد
شایدم وقتی رسید . وقتی چشماش منو دید
باز دوباره بشه عاشق . با نگاهش بده دنیا رو به من
پس نگیریم دلو از هم . به من و اون اگه دنیا رو بدن
 


کی میاد ؟ کی میاد ؟

اون عزیز من میاد
کی میاد ؟ کی میاد ؟
اون عزیز من میاد
صدا صداشه . خودشه خودشه
این همون صدای گرم و آشناشه

ديشب باز سخت گريه كردم

نه بخاطر تو

بلكه براي خودم اشك ريختم

خدايا ديدي اشكهاي سرشار از دردم را كه زيرپتو به خود مي پيچيدم

خدايا مي داني كه اين چندمين گريه شبانه من بود

مي دانم شايد با گريه هايم گناه كردم

اري اي خدا

من نمي توانم مثل بندگان مومن وپاك تو بانماز شب تورابخوانم

اما با گريه هايم سخت اشك ريختم و تورافرياد زدم

اين نماز شبهاي تنهايي من است

خدايا ...بريدم ديگر

ايا من بهترين وبرترين ساخته دست تو هستم

پس چرا زود بريدم

من دراين باتلاق زندگي سخت در تكاپوي گريزم

اما اگر تو اي پروردگارم كمكم نكني

هرگز ازاين گريز رهايي نيست

خدايا مي داني كه دروغ نمي گويم

پس بزار تا صبح نماز اشك بخوانم

سكوت شب را پاره كنم

تاريكي شب را جلا دهم

هق هق اسم توراصداكنم

خدا

خدا

خدا كنم

ازهمان روزي كه اين وبلاگ را ساختم

گمان ميكردم

اولين نفري كه انرا مي خواند تو هستي اي خدا

با اينكه تا بحال اصلا برايم نظر ندادي...؟

اما حالا فهميدم كه وبلاگهاي زيادي تو دنيا هست

وبه اين زوديها نوبت دل ما نخواهد شد

اره خدا بگذار بگريم

نه براي کسی ...بلكه بحال خودم 

+ كنار جاده بنفش كودكيم را ديدم   یکم آذر 1385   دل نوشته هاي ... سـعید اسـفندی | 
 
???? ????
??? ?????????
?????
?????? ????
سـوگند را سـاختيم تا سـوگند يـاد کـنيم کـه عـاشق بـمانيم .... بـا سوگند شروع مي کنيم ، با اميد ادامـه مـي دهيم و آرزو داريـم بــا وصـال خـتم شود .... سوگند مي خوريم به زيبايي عشق پاک که دل از هـم نـگيريم ، که لحظه اي از ياد يکديگر غافل نشويم ، که براي هم باشـيم و بـه ياد هم ، کــه دوســت داشتن را از ياد نبرده و با آمدن هر ســپيده و شــروع هـر روز بـه يـاد يــــــکديگر چـــشم بــه جــهان بگشاييم .... و در آخر سـوگند بـه عـشق کـه در غم و شادي با هم باشيم و شريک هم ...



www.feelingthefly@yahoo.com





..::بيوگرافي::..
سـعيد اســفندي متخلص به پــجــي" مــــتولد 1 فــروردين ؟136" سـاکن شهر ؟؟؟ مجرد " يه جورائي شبيه هيشکي نيست " پاک کننده " تــرولايــز " اريـــسر
" بد شانسترين آدم کل خاور ميانه که هيچ وقت عاشق نميشه " PJ نـــام اخـــتصاري وي ميــــباشد.
من "در اين دل صاحب مرده رو تخته کردم و هـيشکي رو راه نميدم تو " بــــــــــه جـــــــــز پــــــري"
زميني نيستم " يعني اهل زمينم ها ولي متعلق به اون بالا بالاهام " بـا کل شما آدمها خيلي فرق دارم مــــن يـــه ربوت " يــــه فـــــرشته " کنستانتين" تبعيدي "فرانکشتاين " و يــا هر چــيکه ميـخواين حسـاب کنين

کـل قـصه هائيکه شنيدم " يه قصه هست که بيشتر دوس دارم " اونم قـصه پـري هسـتش که ميادش از پــشت ابـرا " از تـو قـصه و کـتابا " سـوار اســب ســـفيد مـهربوني و منـو بــاخــودش مــيبره تــا آخــردور

کـسي غـير پــري تو دل من جـائي نـداره
نــميگم بــوترم " نـــميگم هــکرم "نميگم چتمن هستم "بودم قـضيه مــال شــيش" هــفت سـال پـيش هستش من مثل اين تازه به دوران رسـيده هاي باباسوئيچي نيـستم که فـکر ميکنن دنيا به اندازه محيط اطـــــــاقــــــــشون هـــــــــست

بـــه هــر آرزوئي کـــه خـــواستم رسيدم"از ديـس پــاوارت بـاموتور گرفته تا لائـي کشيـدن با هاچ بک خاله منيج تو اتوبان همت "چارک تا کيش "خطن تا جاده هاي رامسر"

آرتيست بازي و بدلکاري "پدر خونده مافيا "باديگارد "اسکورت " راننده " مـــــــعلم عـــــشق" راهــــــب" کــشيش "جاسوس "ميـخائيل ايــوانف "واوه... فــــردين بــازي وکـلي رل و نقــش و تــراژدي بود کارم...





























?????? ???????
حس پرواز
????? ???????? ??????
????? ????? ????? ??????
فروردین 1386
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
?????? ???????
بـهترین شعر عاشقانه
قاصدک سوخته
شب دلتنگی
دوست داشتن اواگه گناه است من در قعرجهنمم
بــیـتو
ساحل نشین اشک
خــاطرات بارانی
تقدیم به تو که هیچ وقت ندیدمت
پـائیز آمد
پـائیز آمد
کـــی میاد ؟
بــارون
پــــری
زود تــــر بیا
??????? ???
زمـزمه های غربت من ( داداش مانی گل)
عاشقانه ( عباس )
تويكي بامن بمان(پيمان)
بـال پرواز (آذر.م عزیز)
شـب شـکن (سعید )
نـا معلوم (نوشین عزیز)
بـهترین بهانه (مریم عزیز)
فـقط برای تو ( سارا عزیز)
دلـشکسته تنها (نسیم عزیز)
ورودباکفش های سیاه ممنوع (نیلوفر عزیز)
دل تنگ بانو (بانو عزیز)
مرداب عشق (احسان )
غم تنهای من (لنی عزیز)
عاشقانه ها (سعید )
دلخسته عشق (سمانه عزیز)
زندگی شیرین من (مژگان عزیز)
تـرانه های عاشقانه (آقا مهرداد)
نــت ســکوت (مهدی )
زندگی می گوید...باز باید زیست (مهدی جوکار)
راز گـل سـرخ (سحر عزیز )
افسانه شهر عشق(رویا عزیز)
چشمانم،چشمانت (سارا عزیز)
اگه تنهاباشی دیگه اون نمیاد(عسل عزیز)
نیم بطرعرق نعنا ( مریم عزیز)
یک نگاه یک لبخند! (ریحانه عزیز)
لحظه هاي بيقراري (ابوالفضل)
چشمهایش (مروارید عزیز)
ساحل غم(شبنم عزیز)
نفرین به تو که نفرینم نکردی
سودم از سودای دل
وقتی رفتی (نگارعزیز)
love - Home (فرزادوهمسرعزيزشون)
حـضرت عـشق (ارزو عزیز)
تـابـینهایت (کیمیا عزیز)
مهتاب عشق (مریم عزیز)
دختردوس داشتنی(هماعزیز)
اينجاپارك كني پنجرميشي(رسول)
بهترين آهنگ هاي ايراني(مهدي)
دوستت دارم عشق من(مليكاعزيز)
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

???? ????

?? ?????

 


irLearn.com

online