تبليغاتX

*
*
*
*
*
*
*
..:: حــــــــــس پــــــــــرواز ::..
تنهایم در خلوتی صدایی نیست که ترانم را خواستن باشد یا نسیمی که طراوت شبنم را ترانه کند

    شب دلتنگی
 قصه گوی خاطـــره قصه هاتو کی شــنید
بگو از پرنـــده ای که یه شب فردارودید
بگو از زمستونـــــی که می شـد غرق بهار
از طلوع عطر یاس توی دشـــت لاله زار
بگو از آییـنه هــــــا بگـو از اون همه یــاد
 بگو از خنــده گل که دیگه رفته به بــــاد
     از شب ستاره هـــــا از روزای انتظـــــــار
  از لباس سـبز عشق از یه قلب بی قــــــرار 
   اون روزاکه کوچه ها پر بود از بـوی بهشت  
تو بگو چراکســی قصــــه هاتو ننوشـــت    
اون روزا دلهای مــا واسه کینه جا نداشت
دستای مهربونـــی گلهای خنده میـکاشت
اون روزا که عاطفـه زیر گنبـــــد کبـــود
مثل دست عاشقان این همه تنهــا نبـــــود
قصه گوی خـــاطره حرف بیــداری بگــو
قصه های گمشـده حتی تکـــراری بگــو
از شب شرجی و مـه قصه ســــاحل و مهـر
قصه سرخ سفـــــر قصــــه آبـی عمـــر
قصه از دریا بگـــــو قصه از ماهی بگـــو
 

می پرسد راننده ٫اهل شهرستانی؟

بی خیال ادب٫ چند نامزد داری؟

می رسم  شهر قرن بیست وخوردیی..

همکارم عیدانه میدهد ٫اکس می گوید :تافی ..

لباس نخریدم ٫می گویند بی کلاسی

لباسهای ایدز٫حراجی

تن مانکن های استرلیزه !

دنبالم می دود پسرکی ..

گل سریه ..گل سری...

ساخت استخوانهای مارکدار مرده ایی..

دور هم خانواده ایی ...آقا مصاحبه؟

بفرما تریاک و پنیری ..

سال نو شد ٫بی هیچ عکس و متنی..

دستفروشی پایم ٫کیفم را گدایی ..

همکارم می گوید :بنویس چیزهای..

فقط اینکه خالی نباشه

ستون بهاری ...!

                              (آرزو عزیز)

دیرزمانی ست ٫برایت هیچ ننوشته ام

دل تنگی خود رادرآیینه یاد تو٫ خیره نمانده ام

شاید که٫ازلرزش دوباره این دل٫واهمه داشته ام

راستی٫

میدانستی من هنوز می ترسم....

عهدبسته بودم سکوت را از" سنگ دم فرو بسته" بیا موزم

دیرزمانی ست گونه هایم٫نافرمانی می کنند ٫اشک ها را دعوت می کنند

زمانی که جرات" دوباره داشتن" ترا به خود دادم ٫ به جای اشک رنج بردم

بگذارآنکس که ترا از دست داده است در کنارگوردوستی از دست رفته

ناله های تلخ دلتنگی سر دهد٫و اینجا من باز برایت می نویسم

راستی٫

تو میدانی حقیقت اندیشه های من چیست؟....

غمهای زندگی من٫درآغاز و پایان این جاده٫همچون مستی سردرگم اند

سستی و نا امیدیست که مرا به زمین میخکوب می کند

به نیستی و فنا می کشاند٫توده ای استخوان خسته وروحی هراسان

مجسمه سرد و مرمرین من!٫شکسته های روح تو و من همزادنند

یاد تو در این روزهای سردر گم جوانی

همچون غریقی ست که به تنها سنگ خاموش

چنگ میزند وبه راز و نیاز می نشیند

راستی٫

نمی خواهم هیچ چیز بدانم

نمی خواهم هیچ چیز بگوی

تنها برایت می نویسم...............

+ ???????????? ???? ?????? ??????? ?? ?? ??????  بیست و دوم فروردین 1386   ???????? ???? ?? ??? ???? ???? سـعید اسـفندی | 

    

به روی گونه تابیدی و رفتی
مرا با عشق سنجیدی و رفتی
تمام هستی ام نیلوفری بود
تو هستی مرا چیدی و رفتی
کنار انتظارت تا سحر گاه
شبی همپای پیچک ها نشستم